تبليغاتX
Lilypie 6th to 18th Ticker تیک تاک زندگی
جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387
سلام

ببخشید دیر شد

گرفتاربودم دیگه امیدوارم همتون تو این مدت که من نبودم

خوب بوده باشید از نظراتون هم خیلی ممنون

وقتی نظرام زیاده و متنوع خیلی خوشحال میشم

انقده دوست دارم وبلاگم پر طرفدار بشه

الان هم خیلی کم طرفدار نیست شکر

فردا امتحان تاریخ داریم و من میخوام برم و بخونم

تا بعد

به پایان آمد این دفتر

                                            

حکایت همچنان باقیست

 

 

+ مهرناز ساعت 18:42 اینا رو نوشت
شنبه دهم فروردین 1387
سلام

امیدوارم حال همگی خوب باشه

ببخشید دیر شد مسافرت و از این جور حرفها دیگه

با تاخیر :

سال نو مبارک

باز دوباره عید شد و دوباره بهار

امیدوارم هرکی هر جا که هست خوب و خوش و 

سلامت باشه

عید که جای خود دارد ولی از چهارشنبه سوری چه خبر ؟

ما که بهمون خیلی خوش گذشت عالی بود

مهماتمون هم زیاد بود

که با یه آتیش مشت تکمیل شد

خلاصه جاتون خالی

دیشب کلی آپ کردم ولی دستم خورد همش

پاک شد

خیلی چیزا نوشته بودم اسم تمام لینکام

با خلاصه ای از وبلاگشون

واقعا"حیف شد

بی خیال عید و داره بهار میاد باید خندید

امروز هم جاتون  خالی رفتیم خونه عمم

همه دور هم جمع بودیم

ما،عموم اینا،اون یکی عموم و دایی بابام

 با بچه هاش

آخه میدونین ما فامیلی تعداد افرادمون تو یه خانواده

زیاده ما ۶ نفریم،عمو بزرگم ۶ نفرن،عمم اینا ۵ نفرن

اون یکی عموم هم ۵ نفرن کلا" کمتر از ۴،۵ نفره نداریم غیر از

 خالم که ۳ نفرن

خب دیگه سرتون رو درد آوردم

بازم مثل همیشه :

به پایان آمد این دفتر

          ***

حکایت همچنان باقیست

 

+ مهرناز ساعت 1:8 اینا رو نوشت
یکشنبه دوازدهم اسفند 1386
سلام

ببخشید که اینقدر دیر شد

چون مسافرت بودم از طرف مدزسه

من و سیما و یاسمین ولی سروین نیامده بود ولی بازم خیلی

خوش گذشتجای همتون خالی ولی مثل سالهای قبل

که اصفهان و مشهد بود نمیشد ولی خب یزد هم خوب بود.

یه چیزیش خیلی باحال بود این که

همشون چادری بودن ما هم می گشتیم دنبال بی چادر تا

بشمریم چند تا می بینیم ۴ تا دیدیم ولی شبش که

بردنمون کافی شاپ تا بستنی بخوریم هر چی بی چادر وبی حجاب

بود انگار اون جا بودن ما هم کلی تعحب کردیم بعد که پرسیدیم

گفتن اینجا بالاشهره و هر چی بی حجاب داشته باشن اینجور

جاهان مثل کافی شاپ

دیگه نمی دونم چی بگم فعلا"

      به پایان آمد این دفتر

                    ***

   حکایت همچنان باقیست

 

+ مهرناز ساعت 18:24 اینا رو نوشت
جمعه پنجم بهمن 1386
سلام

امیدوارم حالتون خوب باشه

یه چیزی قبل از این که در مورد یاسمین بنویسم میگم:

من چند  لینک تازه دارم اگه به اونها سر بزنید

خوشحالشون میکنید منم همینطور

یه چیز دیگه به وبلاگ گروهیه من و

سروین ویاسمین سر بزنید خوشحالمون

میکنید(توی لینکام هست با اسم طرفداران حامد کمیلی)

خب حالا یاسمین:
یاسمین عاشق حامد کمیلیه خودش این پیشنهاد رو داد

تا یه وبلاگ گروهی درست کنیم

الان چند وقته که تیکه کلامش شده به تو چه؟

چپ میره راست میره میگه به تو چه؟

خصوصیات چهره ی یاسی:

چشماش قهوه ای (کم رنگ البته نه خیلی کمرنگ متوسطه)

موهاش قهوه ای تیرس و فره

لاغر هم هست

قد   ۱۶۵ سانتیمتر

وزن   ۵۰  کیلو گرم

فکر کنم دیگه بتونید چهره ی یاسی رو مجسم کنید

باسی توی ما ها زورش به همه میرسه به غیر

از من مثلا"من اگه بزنم تو سرش چون زورش

 به من نمیرسه میزنه تو کله ی سروین

سروین هم زورش به یاسی نمیرسه میزنه تو کله ی سیما

مثل چرخه ی غذایی میمونه

خب دیگه هیچیه هیچی ندارم بگم باز هم:

به پایان آمد این دفتر

حکایت همچنان باقیست

نظر یادتون نره

 

+ مهرناز ساعت 18:8 اینا رو نوشت
شنبه بیست و نهم دی 1386
سلام

امیدوارم حالتون خوب باشه

یه خواهشی داشتم که در مورد وبلاگم نظر بدین

حالا همونطور که قول داده بودم در مورد سیمامینویسم:

سیما

سیما سال اول  به علامت ؟ مشهور بود از بس سوال میکرد.

سروین و سیما از سال اول با هم دوست بودن

ولی ما سال دوم باهاشون دوست شدیم منظورم از ما من و یاسمینه

سیما مثل سروین تنبل نیست ولی بازم خیلی زرنگ نیست

باز ما یه کاری تو خونه میکنیم ولی سروین هیچ کاری نمیکنه(سیما).

به نظر من هم همینطوره

سیما همیشه ابراز علاقه میکنه و ماهم میزنیم تو ذقش

اگه گفتین چجوری این طوری :

مثلا"سیما میگه من خیلی دوستتون دارم شما دوست های خوبی هستید

ما هم میزنیم تو ذقش و میگیم برو بابا یا میگیم خفه بابا یا میگیم بیشین بینیم با

آی حال میده آی حال میده

سیما هم حرسش در میاد و میگه حالم ازتون بهم میخوره بی احساس ها

یادم اومد یه اخلاق گند دیگه هم داره که وقتی عصبانی میشه نمیتونه

خودش رو کنترل کنه

مثلا" چند وقت قبل خانم حسینی ناظمون عصبانی شد و سر یکی داد زد و

سیما هم بعد کلاس رفت و بهش گفت:

شما خیلی اخلاق گندی دارین و وقتی عصبانی میشین نمیتونین خودتون رو

کنترل کنین(نیس خودش میتونه)اون وقت به ما میگین خودتون رو کنترل کنید

نمیدونید خانم حسینی چه ریختی شده بود

این شکلیشایدم خیلی بدتر داشت از کلش دود بلند می شد

ولی ما کلی حال کردیم و برای سیما کلی دست زدیم.

خب دیگه خیلی حرف زدم و دیگه حرفی ندارم مثل همیشه

به پایان آمد این دفتر

حکایت هم چنان

باقیست

راستی آپ بعدیم در مورد یاسمینه حتما"بخونید.

فعلا"

+ مهرناز ساعت 22:36 اینا رو نوشت